|
سلام به همه ى دوستان خوبم امشب دلم خيلى گرفته آخه بايد برم بايد كوله بارمو جمع كنمو از اين كلبه درويش دل برم اين آخرين اپ منه البته نه واسه هميشه اين وب واسه هميشه پا برجاست اما واسه يه مدت يعنى تا امتحانات خرداد ماه ديگه نمى تونم بيام درسا خيلى سنگين شده اما آخرين اپمو با تمام احساساتم به يار قديمى تقديم مى كنم قبلش از همتون ممنونم كه توى اين مدت منو تحمل كردين از همتون ممنونم كه منو فهميدين و از تمام نظرات قشنگتون و اينكه منو تنها نزاشتين ممنونم دوستتون دارم و همتونو به خداوند بزرگ سپردم منتظرم باشين مياما... فعلا باباى تا بعد! فرصتى دوباره براى درد و دل كردن با يار...فرصتى دوباره براى بر ملا كردن راز...راز عشق...راز دلدادگى آخ كه هر لحظه منتظر اين فرصتم و چه زيباست وقتى قدر هر لحظه اش را مى دانم چه زيباست وقتى از عشق مى گويم گويى تمام زيبايى دنيا را در اين سه حرف گنجانده ام گويى اين سه حرف زيبايى توست...تو زيبايى برايم...زيباتر از هر چيز...رويايت قشنگ ترين لحظات را برايم مى سازد تو با منى هر جا و هر لحظه من ترا دارم در اين قلب خسته در اين قلب شكسته در مابين درهاى به رويم بسته...تو با منى چشمانت در نگاهم حك شده اند من و تو يك نگاهيم به روى اين دنيا...بيا زيبا نگاه كنيم به عشق به دلدادگى بيا و اين حس را باور كن چرا كتمان مى كنى؟فرار نكن از من...تا كى؟درها را به رويم نبند مرا جا نگذار نرو... زيباست كه هر صبح با شوق ديدن روى ماهت بيدار مى شوم نگاهت را از من نگير به اميد كه هستى؟باورم كن...ترا به ديدار اولمان قسم ترا به تمام ترانه هايى كه برايت گفتم و تمام حرف هاى نگفته ام برايت ترا به تمام لحظاتى كه چشمانم براى نديدنت بارانى بود ترا به تمام قدم هايى كه به يادت در آن كوچه برداشتم ترا به تمام لحظات كوتاه با هم بودنمان ترا به هرچه بود و هست و هرچه نبود اما حال هست قسم برگرد كه خيلى تنهايم... تنها بودم و هستم اما امشب تنهاترم مى دانى چرا؟ من در اين ماتمكده عشق كه برايت ساختمش با قلبى عاشقانه و حسى عارفانه و در آن گفتم با تو هرچه در دل بود و نبود وداع مى كنم امشب من مى روم به سوى فرداهاى نيامده به سوى بخت و سرنوشتم من در اين دنيا تنهايم سرنوشت برايم بد نوشت اما رويايم با توست هرجا كه روم و هر جا كه باشم سرنوشت را مى توان از سر نوشت چقدر اين جمله زيباست و مى خواهم در آخرين حرف هايم به تو اى عزيز ترينم بگويم سرنوشت با تو برايم زيباست گر بدون تو باشد نمى خواهم آن را از سر نوشت و حال با تمام عشق با نهايت صداقت و بغضى كه ماه هاست به همراه دارم مى خواهم با زبانى كه از سر زبانى بى مثال بود وليكن حال در دهان نمى چرخد بگويم ترا به خداوند عشق ترا به خالق مهربان و زيبايت ترا به تمامى ستاره هاى درخشان سرنوشت ترا به دنياى سرسبز عشق با يار ترا به خوشبختى بى مثال و ترا به عشق سپردم باشد روزى كه ترا در بلنداى قله ى خوشبختى ببينم كه در آن حال من هم خوشبخت ترينم خداحافظ...
سلام به همگی امروز یه روزه خوبه واسم بهترین روز زندگیم اگه گفتین چه خبره؟ بگم؟......... باشه میگم امروز تولد عشقمه تولد عزیزتزینم تولد قلبم یه جشن مفصل براش گرفتم حتما برین توی ادامه مطلب تو جشن ما شرکت کنین خیلی خوش میگذره ها هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا از همین جا میگم گلکم تولدت مبارک
سلاممممممممممممممممممم دوستان عزیزم با عرض معذرت باید بگم که یه مشکلی برام پیش اومده یه نفر رمز وبمو فهمیده و داره اذیتم میکنه و جشنمو بهم زده نمیدونم چی بگم حالم اصلا خوب نیست واقعا متاسفم اما به زودی همه چیو درست میکنم و خبرتون میکنم از همتون معذرت میخوام برام دعا کنین من تا فردا همه چیو درست میکنم شرمنده که تولدمون افتاد یه روز عقب تر فردا همتونو می بینم
مدتى ست حس نوشتن ندارم با واژه ها كلمات قهر كرده ام هرچه فكر مى كنم نمى توانم احساسم را با جملات بيان كنم واى اگر اينگونه هم نتوانم پس ديگر چه كنم؟ چند وقتى ست روزگار به من پشت كرده دنيا رهايم كرده سرنوشت بد برايم رقم مى خورد انسان ها ترك من كرده اند آدمك ها با من غريبه اند دوستان مرا ز ياد برده اند پرندگان با ديدنم فرارى مى شوند گل ها در حضورم پژمرده اند ديگر مانند گذشته نيستم كسى از شنيدن صداى آوازم غرق در احساس،عشق و رويا نمى شود كسى نظاره ام نمى كند گويى مرا نمى بينند... روزگارى ست دنيا برايم رنگ باخته حتى يكرنگى و دورنگى ها را هم از ياد برده ام بس كه نيرنگ خورده ام. مدتى ست نسيم نمى وزد طوفان است كه سيلى مى زند به گونه ام، سرخ مى شود از سيلى روزگار ديگر چرخ زندگى ام نمى چرخد ايستاده ديگر روزها تمام نمى شوند متوقف اند خورشيد با عشق طلوع نمى كند گرمايى حس نمى شود سرد است ديگر دستى براى نوازش نيست ديگر شانه اى براى تكيه كردن به آن نيست تا بتوانى هق هق سر دهى ديگر دلى براى همدلى نيست و ديگر قلبى نيست تا بتپد سنگ شده حتى سخت تر احساس ها فراموش شده اند قلب ها شكسته اند غرور ها لگد مال و سرانجام دنيايى تاريك كه در آن روزگار مى گذرانم حال كه مى انديشم اندك نور اميدى هم ندارم دلسردم از دنيا از روزگار از سرنوشت از عشق از احساس از رويا و از تو...آرى از تو... تمام اين درد ها خلاصه مى شود در يه جمله من فراموش شده هستم گمشده اى در خزان زندگى ...!
من بى تو مى ميرم تو زندگى منى تو با من از آينده زيبا سخن گفتى تو دست هايت را به من بخشيدى تو چشم هايت را مهربانى ات را تو به من گوش مى دهى و مرا نمى بينى حالا من در اين اتاق كه به اندازه ى تنهايى ام است در دلم به ميزان عشق تو مى انديشم به بهانه هاى ساده اى كه مانع خوشبختى ما شده اند به از دست دادن انسان هايى كه سال هاست زير خرمن ها خاك حتى خودشان هم خودشان را از ياد برده اند واقعا سهم من اين است؟ سهم من بالا رفتن از پله ى متروكى است كه سال هاست ديگر اعتبارى به استحكامش نيست سهم من زندگى كردن با خاطرات تلخ گذشته است و زنده به گور كردن آن ها... من دختر غمگينى را مى شناسم كه در اقيانوس عشق تو جاى دارد و هنوز به آينده دلش را خوش كرده است شايد فردا روز ديگرى باشد كمكش كن...!
سلام به همه دوستای گلم اول از همه فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همگی تبریک می گم بعدشم از همه می خوام واسه تمام عاشقای دنیا دعا کنین منم فراموش نکین از ته دل واسه همه دعا می کنم انشاا... که توی ماه مبارک رمضان امسال بهترین سرنوشت ها واسه همه مون نوشته بشه التماس دعا منو یادتون نره ها
كنار پنجره مى روم باد به صورتم سيلى مى زند فقط به خاطر اينكه از پشت پنجره او را مى نگرم پشت به من ايستاده و منتظر است من هم منتظرم او منتظر آن است كه يارش بيايد و بعد از ديدنش برود من هم منتظرم تا يارم به عقب نگاه كند و من را ببيند او رفت اما من را منتظر گذاشت حالا بعد از اين همه مدت هنوز كنار پنجره مى روم او ديگر نيست اما به اين اميد كه هوايى را تنفس مى كنم كه او در آن نفس مى كشد نسيم مى وزد ولى ديگر سيلى نمى زند بلكه بوى زلف يار را به ارمغان مى آورد و من آن را با تمام وجود در سينه حبس مى كنم ياد آن كوچه مى افتم كوچه اى كه روز اول در آن زمستان سخت حضور عشق را احساس كردم به چشمان منتظرش نگاه كردم به من لبخند زد و موج حرارت را در وجودم حس كردم تحمل اينكه بخواهم از آن كوچه بگذرم برايم سخت است... من اين شهر شلوغ و غربت زده رو نمى خواهم با پرنده ها و درخت ها بيگانه شده ام دلم براى تو اى عزيزم تنگ شده مدام به نبودنت فكر مى كنم مزه تنهايى تمام وجودمو گرفته ديگر نمى دانم شادى چه طعمى دارد حال در كنار پنجره ايستاده ام باران غريبانه مى بارد مانند آسمان چشمان من كه ابرى است و اشك ها معصومانه روى گونه مى ريزند زير لب آوازى را زمزمه مى كنم آوازى كه معنايش را نمى دانستم اما فهميدم آن آواز غربت و تنهايى بود...
بيا...به سويم بيا...بيا و دستانم را بگير تكيه گاهم باش...ترو خدا رهايم نكن آخه بعد تو چى كار كنم؟به كى پناه ببرم؟تكليف قلبم چى ميشه؟حتى يه جاى خالى كوچيك هم نزاشتى توى قلبم تا همان را به ديگرى بدهم قلبم را به نام خودت زدى اما حيرانم كه چقدر زود آنرا شكستى احساس مى كردم قصد دارى ساكن آن شوى اما دل را خراب كردى هرچه فكر مى كنم به جوابى نمى رسم كه چرا...چرا تقديرم اين گونه بود؟چرا سرنوشتم اين گونه رقم خورد؟چه گناهى كرده ام كه اينطور مجازات مى شوم؟چه درد و رنجى بدتر از بى همزبانى...تنهايى چه عذابى بدتر از اينكه در آرزوى وصال جان دهى روزى صد بار بميرى و زنده شوى ولى نهايت باز هم سياهى باشد احساس مى كنم بايد از تو بگذرم مى خواهم ترا به دست فراموشى بسپارم به دست باد به دست خاطره ها مى خواهم قلبم را از تو پس بگيرم ولى تقدير نمى خواهد روزگار تشويقم مى كند بجنگم در قلبم اندك نور اميدى سوسو مى زند عجيب است كه چشم بر روى اين همه درد و رنج اين همه ياس بسته ام و فقط به آن اندك اميد دلخوشم چه راحت پا روى احساسم گذاشتى و آن را لگد مال كردى چه ساده عشم را هوس پنداشتى!چه بيخيال بودى زمانى كه گفتى نه بدون آنكه فكر كنى آن لحظه چه بر سرم آمد! خيلى سخت بود كه فقط يك بار باورم مى كردى؟ سخت بود كه احساسم را به بازى نمى گرفتى؟آرى؟سخت بود...؟چگونه جواب سوال هايم را مى دهى؟فقط بگو چه كرده ام كه مرا پس زدى چه ديدى از من كه چشم به رويم بستى؟پس من چگونه تحمل كردم اين همه درد و سختى را؟تو هم مى توانستى اما نخواستى به خدا قسم نخواستى قلبم را بپذيرى اما نمى دانم چرا؟بگذريم چون اگر بخواهم از تو از بى وفايى دنيا از روزگار از همه و همه شكوه كنم طومارى مى شود و چه فايده كه نه تو حرف هايم را مى شنوى نه دنيا فريادم را و نه روزگار بغض شكسته و تن رنجورم را...
به نام اون مهربونى كه منو عاشق تو كرد و ترو عاشق ديگرى فكر نمى كردم يه روز برسه كه از دستت بدم يا اينكه يكى ديگه ترو ازم بگيره يا ازم سير بشى و بى وفا شى تو كه بد نبودى و همونطور كه بارها گفتم تو واسه من يه فرشته اى فرشته اى كه بدون اينكه بدونه دلمو شكوند تو بى آنكه به فكر غربت چشمان من باشى نمى دانم كجا تا كى براى چه؟ولى رفتى هنوزم برام همون فرشته اى فرشته اى كه فقط يادش رفته بود منم دل دارم و امكان داره با اين كارايى كه مى كنه بشكنه حالا هم هيچ كينه اى ازت ندارم همين كه عكست پيش منه واسم به اندازه دنيا مى ارزه راستى!به آرزوت نرسيدى چون نتونستى منو از خودت متنفر كنى دوستت دارم و حاضر نيستم ترو با هيچ كس عوض كنم تو هم بى جهت سعى نكن منو از اون چشماى ناز و مغرورت بندازى مى خوام يه چيزى رو باور كنى به خدا هيچ كس نمى تونه به اندازه من ترو دوست داشته باشه شايد چند سال ديگه به اين حرفم رسيدى اينم مى دونم كه هروقت كلاغاى قصه ى مادربزرگ به خونشون رسيدن منم به تو مى رسم درسته يعنى هيچ وقت...يعنى هرگز خيلى دلم مى خواد جواب اين سوالمو بدى؟ چى كار كرد اين دل سادم كه از چشم تو افتادم؟ اينو بدون هيچ وقت فراموشت نمى كنم در ادامه مطلب بازم یه داستان دیگه گذاشتم حتما برید و بخونید و نظر بدید
خورشيد غروب كرد در كنار ساحل نشستم و چشم به غروب زيبايش دوختم چه زيباست وقتى كه طليعه ى خورشيد دست نوازش بر كرانه ى بى انتهاى دريا مى كشد حس خوبى ست دريا گرماى عشق و محبت خورشيد را مى چشد هر روز هنگام غروب دلش مى گيرد اما چشم انتظار صبحى ديگر مى ماند اما من چه؟تو در دلم طلوع كردى و با غروبت اميد به طلوع دوباره ات نداشتم و ندارم عجيب است كه حتى وقتى طلوع كردى گرمايى حس نكردم گرماى عشق گرماى مهر و محبت عشق من همچون دريا صاف و زلال آبى و بى انتهاست اما خورشيدى ندارد تا بر امواج آن بتابد درياى عشق من هميشه سرد است و يخ زده و هيچ قايقى در آن نيست و هيچ كس نمى خواهد در آن شنا كند دلم مى خواست حالا كه برايم خورشيد نمى شوى لااقل براى يك بار در درياى عشقم شنا مى كردى آنگاه موجى از محبت به سويت مى آمد و ترا به قعر قلبم مى برد و ديگر نمى توانستى به ساحل باز گردى آنگاه ترا چون در گران بهايى در صدف دل جاى مى دادم و شاه قصه هاى من مى شدى من هم تمام عالم را برايت مى آوردم تمام شهر عشقم براى تو كلبه ى درويش قلبم را به نامت مى زدم و تو مى شدى مالك حقيقى آن من هميشه در روياها پرواز مى كنم هميشه حرف دل را بر روى كاغد مى آورم اما نمى دانى چه عالمى دارد با تو حتى در خيال من حتى آرزو ندارم در رويا ترا ببينم كه با اسبى سفيد به سويم مى آيى هرچه را كه در قلبم است برايت مى نويسم و مى خواهم هرچند كه از من دريغ مى كنى اما در رويايم با من بمانى تا ابد براى هميشه و همه ى لحظات زندگيم
یه شعر زیبای دیگه ار فروغ فرخزاد براتون در ادامه مطلب گذاشتم لذت ببرید
|
About![]()
سلام من یه دختر عاشقم تا چند وقت پیش معشوقه ام از عشقم بی خبر بود اما حالا می دونه و عشقمو پس زد من هم با تمام وجود این وبو براش ساخته ام و حرفای دلمو اینجا بهش می گم تمام این متن هارو خودم می گم پس لطفا با نظراتتون کمکم کنید و بگید که ادامه بدم یا نه؟
Home
|